ممکن بود بچهها واقعاً هم چیزى نخورند و نیاشامدند؛ بسیار هم قانع و پرهیزکار باشند اما براى اینکه از خودشان خاطر جمع نبودند و همیشه این احتمال را مىدادند که آنچه مىکنند مرضى حقتعالى نباشد، مرتب به خودشان و دیگران نهیب مىزدند و نسبتهاى خلاف واقع مثل پرخورى و حرص! به خود مىدادند.
مثلاً وقتى مدتها از چادر و سنگر دور افتاده بودند و چیزى به اصطلاح گیرشان نیامده بود و حالا فرصتى دست داده بود تا تلافى «مافات» کنند، هر کس چیزى مىگفت و از آن جمله به جاى آیه «کلوا و اشربوا و لا تسرفوا »، عبارت «کلوا و اشربوا » یش را مىگفتند و بعد خودشان اضافه مىکردند که:
« والّا خود خفته ». « حتی بلغت الحلقوم ». « ما استطعتم من قوه » و بالاخره: « حتى تنفجروا » و بعد همه با هم: مىگفتند و مىخوردند و مىخندیدند.